.jpg)
وجدی عظیم در تسلیم محض و چرخش درویشان به هنگام اجرای سماع نهفته است. سماع تاثیر گذار است زیرا جتی شخصی بدون کوچکترین آشنایی با رفتا و تعلیمات مولانا بلافاصاصله درک میکند که سماع دنیای کاملا متفاوتی را نشان میدهد.در حقیقت سماع و تفکرات مولانا در هایی به روی ماورای دنیا ی مادی میباشد .
بر اساس مکتب مولانا و صوفیگری اسلامی در قلب انسان چیزی به نام سر نهفته است رازی در قلب ما شکل میگیرد و هر آنچه خلق میشود با این راز در ارتباط است حتی طبقات مختلف آسمان هم به وسطه آن در گردشند. این راز در اختیار کسی قرار نمیگیرد و تنها با ریاضت طولانی و کردار نیک می توان به آن رسید.
این همان رازی است که عارف و شاعر ترک به نام یونس عمر آن را چنین توصیف میکند:
در درون من خودی وجود دارد
فلسفه و عرفان هند این سر را خود برتر یا آتما نامیده است. تمدن خود شناسی در تمدن کلاسیک یونان انسان را به شناخت خود پنهان در قلبشان فرا می خواند. در سراسر تاریخ مسیحیت و یهودیت و صوفیگری اسلامی همواره در تلاش بوده تا این خود ناشناخته درونی را آشکار سازد. آنچه سعی کردیم درک نموده و آشکار سازیم یک سر است .بعضیها به این راز دست یافته اند . زبان در قفا کشیده اند. چرا که نفس دانستن امری ندانستنی انکاشته اند. و همانطور که نمیدانند چه چیزی ندانستنی است توصیفی برایش ندارند شاید به همین دلیل مولانا شعر و رقص و موسیقی را برای توصیف آنچه غیر قابل وصف است انتخاب کرد او قبل از اینکه لقب مکرم مولانا به او بدهند جلال الدین رومی بود. در مدرسه تدریس و در مسجد موعظه میکرد .او صوفی ای مکرم و دانشمندی محبوب بود. مولانا پس از مرگ پدر به آلپو در دمشق رفت وبا بزرگترین دانشمندان و صوفیان زمانه خود همکلام شد. او مانند گل خامی در دست این اساتید بود اعتقادش قدم نهادن در راه این اساتید و پخته شدن در کوره آنها بود. او هنگام پخته شدن مانند دیگران تنها بود. و سر انجام وقتی سری که آن راعشق درونی نام نهاد زبانه کشید همه هویتی که با نام جلال الدین رومی میشناخت به خاکستر تبدیل کردآیا همه لاین تمهیدات برای این لحظه بود.
بر اساس اعتقادات مولانا عشق چنان آتش نیرومندی است که جز خدا موجودات دیگر را میسوزاند و نابود میکند این سوختن برای تکامل انسانهایی که از خاک و گل سرشته شده اند ضروری است به اعتقاد مولانا انسان هنوز پایان نیافته زیرا انسان ها آفریده شده اند تا کامل و بالغ و متعالی شوند انسان کامل شدن به این معنا نیست که شخص انسان که شخص انسان خب و پایبند به اخلاق نوع دوست و سر شار از عشق باشدتا زمانی که نفس وجود دارد حتی فکر کردن به چنین خصوصیاتی فریب خویشن است زیرا نفس نمیتواند فراتر از منافع خود خواهانه را ببیند . انسان کامل بودن یعنی دست کشیدن از تمام عادات و خصوصیات خوب و بد و اختیار کردن سرشتی نا شناخته و متفاوت با نفس .
این تغییر با شعله کشیدن نور الهی در قلب انسن آغاز میشود تغییری کامل در ذهن و سلولهای مغز و در ذره ذره بدن صورت میگیرد و انسان تبدیل به موجودی با جسمی سبک تر و شفاف تر میشود. پرده ها کنار میروند . دیدگاهها قاطع و معین میشوند . و همه چیز دیده و شناخته میشود.
بر اساس نظریه های عرفانی رایج این امکان برای آدمی وجود دارد که در یک بعد کاملا متفاوت از شعور و آگاهی همه چیز باشد . وقتی دانه یا نی شکافته میشود ظاهرا هیچ چیز درون آن نیست اما همان هیچ جوهره درخت است لذا درست به همین ترتیب میلیون ها سال قبل از انفجار بزرگ هیچ چیز جوهره همه چیز بود. این حالت که هیچ قانون یا تجربه مادی در آن صادق نیست در صوفی گری تقدیر شخصی نامیده میشود که قابل درک هیچ انسانی نیست ولی نمیتواند از محضر خدای تعالی مخفی باشد خداوند در تنهایی مطلق زمانی که گنجینه اسرار بود رو به خود کرد و این جوهر را دید خداوند عاشق این جوهر شد این جوهر را پراکند او خواست که این گنجینه کامل شناخته شود و نور خود را خلق کرد این شکل کاملی بود که شعور الهی را منعکس میکرد . دین اسلام این نور را مور محمد مینامد ولی مقصود آن نور تمام پیامبران قدیسین بو دایی و مسیحی صوفی و نور انسان کامل است این نور الهی که بر اساس قوانین الهی شکل میگیرد حتی قابل تصور هم نیست و جوهر همه موجودات و شعله همیشه جاوید زندگی است ما قادر به تشخیص این جوهر که شکل کامل و بی نقص خداست نیستیم این نور مانند دیگر منابع مادی قابل لمس نیست در این روح نور همچنین حیات روح انسان قرار میگیرد خداوند وقتی برای آفرینش چیزی اقدام میکند فرمان میدهد: باش. و فرمان او فورا اجرا میشود (کن فیکون). این فرمان باش در اختیار خدا روح الهی و مطلق تمام مجرّدات قرار میگیرد روح الهی فرمان را دریافت نمود فرود آمد و جهان شروع به شکل گیری کرد .
در نخستین ثانیه این انفجار اتم ها شکل گرفتند و با پیوند اتم ها خورشید ستارگان و جهان شکل گرفتند روح الهی از وجود متعالی به جهان مادی هبوط کرد و قدم به جهان ماده گذاشت اما فقط انسان در شکل و شمایل خداوند آفریده شد یعنی خداوند از روح خود فقط در وجود انسان دمید انسان فقط از یک ساختار روحانی برخوردار است که به این دنیای مادی تعلق ندارد . بر اساس نظریه تصوف این روح خود واقعی انسان را تشکیل میدهد و از دنیا های دیگر دنیای ارواح و فرشتگان درجه به درجه به این جهان هبوط کرده است و با پوشیدن لباس جسم در این جهان قالب عینی یافته برای روحی که به این جهان تعلق ندارد خیلی طبیعی است که آرزوی وطن خود را داشته باشد. انسان در دنیای مادی خود را با یک جسم یکسان میداند و در واقع در پس تمایل به اموال و مقام و شهرت و قدرت درد جدایی نهفته است. این درد جدایی چنان در شخص انباشته میشود و او را در بر میگیرد که اورا به مویه و زاری وا میدارد چگونه میتواند زاری نکند ؟ جایی که پشت سر گذاشته شده محضر یگانگی و عظمت خداوند است بدینگونه است که نی نشان و نماد روحی است که از وطن واقعی خود دور افتاده نی با صدای نافذ و غم انگیز و محزونش به خداوند شکایت میبرد و میخواهد از نیستانی که از آن جدا شده باز گردد :
با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست
بی هیچ زیان ناله و فریاد ز چیست
نی گفت ز شکر لبی بریدند مرا
بی ناله و فریاد نمیدانم زیست
مراحل طی تا ورود با قالب انسان پس از ترک محضر خدا شبیه مراحل طی از بریدن نی از نیستان تا تبدیل آن به ساز نی .
نایی ببرید از نیستان استاد
با هفت سوراخ و آدمش نام نهاد
ای نی تو از این لب آمدی در فریاد
آن لب را بین که لبت را دم داد
خداوند از تک سلولی ها پیچیده ترین موجودات را از وجود خود آفرید اما از روح خود فقط در وجود انسان دمیده شده در نی نیز بیانگر همین مطلب است درون نی خال است و صدا در اثر نفسی که در آن دمیده میشود به وجود می آید در حالی که یک دهانه نی باز است و دهانه دیگر در دست نوازنده است و اگر انسان کامل باشد صدایی که از درون نی به گوش میرسد صدای خدا خواهد بود . انسان نیز مانند همین نی است. وقتی که شخص . انسان کامل (یک شیخ واقعی) میشود . در این صورت به حقیقت یک انسان شده است و یا خلاصی از خویشتن خود در واقع از خود خالی میشود او صدای خدا میشود آیینه خدا میشود و به تعالی میرسد با خدای خود یکی شده و به کمال میرسد . مراسم سماع بیانگر داستان خلقت روح متعالی موسوم به نور محمد است. که با فرمان باش یعنی شروع هبوط آدمی آغاز میشود و بعد از عروج یک انسان کامل شده است.
پس از وفات مولانا سماع با پاره ای قوانین و اصول پیوند یافت.
سماع با مدح محمد آغاز میشود مدح محمد مدح روح الهی است که از جهان مجرد به جهان مادی فرود آمده است تمام پیامبران انعکاسی از این روح الهی یعنی خداوند است و تمام آنها یک پیام را تبلیغ کنند بنابراین مدح پیامبر در حقیقت مدح خداست ضرباهنگ مضاعف دف بیانگر فرمان باش است که خداوند در زمان خلقت جهان صادر کرد و به دنباله آ« نوای نی نماد دم قدسی است که این فرمان بعد از هبوط نور خداوند به جهان به جسم های بی جان جان بخشید. پس از این نوای نی شیخ و درویشان به عنوان جسم هایی که با این دم قدسی جان گرفتند . با دستهایشان زمین را لمس میکنند این عمل نشانه اراده آنها به انسان کامل شدن و تکمیل فرمان باش به عنوان انسانهایی است قدم در راه کشف حقیقت گذاشته اند معلمان روحانی به نمایندگی از مولانا بزرگترین راهنمایان مردم در راه کشف حقیقت هستند این بخش را مراسم سماع ولد می نامند که به افتخار سلطان ولد پسر مولانا که برخی قوانین سماع را وضع نمود این نام بر آنها نهاده شد .
.jpg)
سلام که با نگاه کردن به صورت و چشمهای یکدیگر انجام میشود به معنی تجلی الهی وجود در هر انسان است مراسم سماع ولد در واقع نماد نیاز به هدایت و همراهی پیر و مرشد در طی طریق است بدین معنی که بهترین طریق قدم گذاشتن در جای پای شیخ کاملی است که قبلا آن راه را طی کرده است و در ادامه گذشتن از نقاطی است که در آن گام برداشته شده در این بخش شیخ و درویشان در جلوی جایگاه رسمی شیخ درست هنگامی که از مقابل آن عبور میکنند . به یکدیگر تعظیم مینمایند. جایگاه. نماد مولانا است و او نماد جوهر الهی است و نقطه مقابل نماد جوهر انسان است خط فرضی این دو انتها را استوا مینامند این خط کوتاهترین مسیر برای رسیدن به خداست سمت راست دایره نماد نزول از ذات الهی است و سمت چپ نماد عروج از ماهیت الهی است سمت راست مبیتن دنیای معلوم و مشهد و سمت چپ مبیتن عالم نا معلوم و نامرئی است تعظیمی که توسط شیخ و درویشان در دو انتها انجام میشود . در واقع به منزله تعظیم آنها هنگام عبور از یک دنیا به دنیای دیگر است . براساس تفکرات مولانا این جهان در مقایسه با دنیای دیگر به مانند حبابی در مقابل دریاست. مراسم سماع ولد دقیقا سه سفر را نشان میدهد. و این نشانگر سه وجه و روش دریافت معرفت است.
خداوند در قرآن میفرماید :و نحن اقرب الیه من حبل الورید : ما از رگ گردن به شما نزدیکتریم. علم اولین قدم برای درک این نزدیکی است این بدان معناست که خدا را باید از طریق علم شناخت.
در جان تو جانی است بجو آن جان را
در کوه تنت دری بجو آن کان را
صوفی رونده گر تو آن می جویی
بیرون تو مجو ز خود بجو تو آنرا
بدین ترتیب درویشی که در درون خود میشنود که یک حیات دیگر یک خود دیگر وجود دارد. قبل از هر چیز با تمام وجود همه آنچه را که میتواند از این موضوع یاد بگیرد می آموزد. اما این معرفت با استدلال کسب نمیشود . بلکه از طریق شهود و تجربه شخصی به دست میآید و این معرفت چیزی است ناشناخته که قابل تشخیص نیست شخص در ظلمت محض است اما یک روزه گرمایی میآید احساس میکند آتشی در همین نزدیکی در حال سوختن است . حتی صدای جرقه های این آتش شنیده میشود. حتی اگر خود آتش دیده نشود اما سراسر بدن گرمایش را حس میکند و این یقین به معرفت است اولین گام تعلم .
در همان حال که پلیدی های ایجاد شده توسط احساساتی چون حرص حسد خشم و نفرت از قلب انسانها پاک میشوند پردهای که حقیقت را پنهان کرده به آهستگی بالا میرود و چشم دل باز میشود و شخص نور آتش الهی را در درون خود میبیند .و این یقین به ذات است دومین مرحله تعلم. و خاصیت این مرحله بقا در حالت وجد است
چون صبح ولای حق دمیدن گیرد جان در تن زندگان پریدن گیرد
جایی برسد مرد که در هر نفسی بی زحمت چشم دوست دیدن گیرد
ورود به مرحله ذات بدون همراهی یک ولی الهی بسیار خطر ناک است درویش به آسانی ممکن است در رویارویی با الهاماتی که میبیند یعنی آنچه که فکر میکند دیده است راه گم کند شناخت درویش از خدا باید با کمک یک پیر صورت گیرد. هیچگاه فرد سهل انگار را همچون خودتان فرض نکنید او کاملا با دیدن نگریستن و سکوت بیگانه است
بشنو اکرت تاب شنیدن باشد پیوستن او ز خود بریدن باشد
خاموش کن آنجا که جهان نظر است چون گفتن ایشان همه دیدن باشد
اما هنوز یک دوگانگی وجود دارد دوگانگی انسان و خدا . وقتی انسان تمام نشانه های خود خواهی تمایل به مالکیت و بقایای غرور و همچنین تمنای رسیدن به خدا را از خود دور میکند. و زمانیکه از تمام هوسهای نفسانی و تمنّاها پاک میشود و به هیچ تبدیل میشود. در آن زمان نفس به طور کامل ناپدید میشود . وقتی این خود ساختگی که گمان میکردیم به ما تعلق دارد از بین میرود . شیوه ای از حیات ظاهر میشود که برای انسان عادی ناشناخته است .
این مرحله یقین به خداست . مرحله سوم همه چیزهایی که شخص حس میکند و میبیند جزیی از خودش شده اند .
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
نی کرد مرا ز خویش و پر کرد ز دوست
اجزای همه وجود من دوست گرفت
نامی است زمن بر من و باقی همه اوست
شخص اکنون به مرحله قدسی رسیده کسی که به این مرحله میرسد سیر تکاملش را کامل کرده و قابلیت خود را درک کرده و انسان کاملی شده و انعکاس آگاهی از خدا را آغاز کرده او به نقطه آغاز بازگشته و هبوط به جایگاه خود قبل از تشکیل جهان را شروع کرده .
درویش در سماع سه دور به دنبال شیخ میچرخد. و تمام این مسیر ها را به امید رسیدن به مرحله یقین طی میکند . مراسم سماع ولد با عبور شیخ از جایگاه ش به پایان میرسد. انسانهایی که جسم شان از خاک و گل ساخته شده ابتدا باید پخته شوند تا بتوانند به مرحله یقین به خدا برسند. این پخته شدن ضروری است تا سیر دیگری به درون دل بتواند داشته باشد وقتی روز ملاقات با خدا فرا رسید سخت ترین مرحله این بلوغ مبارزه با نفس خود است این نبرد چنان سخت است که جهاد اکبر نامیده میشود. احساسات از قبیل نفس خشم حسد حرص نفرت و ترس عادات و اعمالی که جزیی از ذات ما شده و هویت ما را تشکیل میدهد دیوارهایی ان که مانع دیدن نور پنهان در درو نمان میشود تمام اینها لایه ای از غبار هستند که سطح آینه را کدر میکنند. برای نگاه در این آینه که خدا در آن تجلی میکند این لایه باید پاک شود. بلوغ حضرت مولانا و تهذیب آینه قلب او علاوه بر تلاشهای خود او توسط دو تن از اولین استادانش به وقوع پیوست. و به قول خودش بقیه آن به عهده خدا گذاشته شد. این لطف در قالب شمس به سراغ مولانا آمد. آیا تا به حال دیده شده که یک ماده شیمیایی بدون حرارت دادن یا ترکیب شدن با ماده ای دیگر از بین برود.شمس آتشی بود که وجود مولانا را گرم میکرد و می سوزاند. و وجود مولانا هیز می برای این آتش بود شمس آمد تا در این راه به مولانا کمک کند اعتقادات و منطق ها و ترس ها که مانعی برای رسیدن به هدف ایجاد میکردند باید در این آتش سوخته میشدند.
.jpg)
چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
آتشی از عشق در جان برفروز سر به سر فکر و عبارت را بسوز
مولانا برای اینکه به ناشناخته ها دست یابد باید دنیای شناخته ها را دور می ریخت. بدین منظور شمس حتی ورق به ورق کتابهای مولانا را که با ارزش ترین دارایی او بودند پاره کرد و به آب انداخت. وقتی ذره ای از شرم و غرور باقی نماند و وقتی لایه تشکیل دهنده و جود شخص ذوب میشود تنها هیچ باقی میماند. تنها افراد اندکی بدون تشویش و ترس و اضطراب با این حقیقت که آنها هیچ اند رو به رو میشوند. این موضوع با سردی مرگ و سکوت قبر اشتباه گرفته میشود. اما برای شخص لازم است که با این هیچ عادت کند تا بتواند به درجه ادراک بعد آن برسند. در آن زمان است که ذهن به آرامش میرسد و حقیقت به دنبال این ادراک و سکوت خود را نشان میدهد.
وقتی نفس اماره یعنی پرده حائلی که دائم فغان میکند به کنار رفت در آن هنگام خدا خود را نشان میدهد. در واقع خدا همواره آنجا بوده او همه جا هست لازم است او را کشف کنید نه اینکه بدنبالش بگردید این لحظه یک لحظه شوق آور نیست.یک حالت ناشناخته هوشیاری کاملا متفاوت و یا به طور دقیقتر منظری دیگر است و این همان گشوده شدن چشم دل است .
در اعتقادات هندو ها این حالت گشایش چاکرای قلب است روحی الهی در این مکان که چیز دیگری جز سکوت در آن نیست وجود دارد. و خبری از احساس فکر و قالب در آن نمیباشد. در فرهنگ اسلامی آن را نور محمد مینامند. مولانا که وحدت وجود را درک کرده و همچون نی شد که در آن تنها دم خداوند جاری بود .
ما چو نای ایم و نوا در ما ز توست ما چو کوه ایم و صدا در ما ز توست
ما عدم هاییم و هستی های ما تو وجود مطلقی فانی نما
************
ما همه شیران ولی شیر علم حمله شان از باد باشد دم به دم
آنکه نا پیداست هرگز گم مباد حمله شان پیدا ست و نا پیداست باد
در ابتدا شمس جرقه ای در دل مولانا روشن کرد و بعد شعله ای برپا نمود. و سپس آن شعله به آتش سوزان تبدیل شد.اما یک مانع وجود داشت اتکای مولانا به شمس . وقتی زمانش فرا رسد حتی لازم است که این تکیه گاه نیز آتش زده شود و بسوزد. مولانا این حالت را اینگونه وصف میکند:
دو پرنده که به هم بسته شده اند حتی با داشتن چهار بال هم قادر به پرواز نیستند زیرا بین آنها دوگانگی وجود دارد.اما اگر یکی از آنها بمیرد دیگری میتواند پرواز کند زیرا دوگانگی از بین رفته.
هنگامیکه شمس ناپدید شد یا بر اساس یک شایعه کشته و به چاهی در قونیه انداخته شد درد جدایی چنان مولانا را سوزاند که چیزی از جلال الدین باقی نماند مولانا نیز همچون سیاره در آسمان شروع به چرخیدن دور خورشیدی کرد که در درون او درخشیدن آغاز کرده بود.
از فر تو من بلند قد میگردم وز عشق تو من یکی به صد میگردم
تا تو تو بدی به گرد خود میگشتم چون من تو شدم به گرد خود میگردم
مولانا در خلائی که از نابود شدن شمس بوجود آمده بود شروع ب چرخیدن کرد خورشید بیرون از وجود او هفتصد و چند سال پیش در بازار زر کوبان قونیه شاید ضربه زر کوبی همچون تلنگری به مولانا بود تا او را به سماع وا دارد و تمام آن اسرار را به اطراف بپراکند.
این طرفه که یا در دل من گنجد جان دو هزار تن در این تن گنجد
در یک گندم هزار خرمن گنجد صد عالم در چشمه سوزن گنجد
سماع پایان حیرت و سر گشتگی و آغاز ستایش است. زیرا برای انسان کامل سری وجود ندارد.او جسم خود را با موهبت الهی کشف میکند. و دنیای بزرگ که همان کل جهان هستی و دنیای کوچک که همان و جود خود است و از جمله زمین آسمانی که در خود او وجود دارد را میابد.انسان به تنهایی خود یک جهان است و هر چیز که در جهان وجد دارد در او نیز هست مولانا که چشم دلش باز و بینا گشته بود میدید همه چیز در حال گردش است گردش به دور خود و به دور خورشید .
ای آسمان که بر سر ما چرخ میزنی در عشق آفتاب تو هم خرقه منی
فقیر و غنی و هر ذره ای چنان در خورشید مستحیل گردیده ان که حتی قادر به ادای کلمه ای نیستند. به گفته مولانا عشق دلیل گردش ذرات به دور خورشید است. عشق یعنی درک مستقیم حقیقت.وقتی نور او نمایان و پرده را بر میافکند به جز ذات پروردگار نه خورشید باقی میماند نه زمین و نه آسمان و نه زمین و نه ماه. ذرات که با نور خدا روشن شده اند با وجد و سماع او همگام میشوند. مولانا علم عالمان از خود بیخود شد و به جای او انسان حدوداً پنجاه ساله قرار گرفت که با شور و اشتیاق شعر میگفت و در کوچه و برزن با کودکان همبازی بود. کسی که بین مسلمان و یهود فرقی نمی شناخت و در مقابل پیرزنی گدا چنان تعظیم مینمود که گویی در محضر شیخ است.مولانا عاشق مردم بود. نه به این دلیل که انسان هستند یا نقشی که در جامعه دارند بلکه عشق به آنها به خاطر کورسوی نور الهی که در قلب هر کس میدید.او مردم را به خاطر خالق شان دوست میداشت به هر حال برای او هیچ چیز دیگری غیر از خدا وجود نداشت. مولانا که در غرب به نام رومی مشهور است در طول عمرش نه طریقتی پایه ریزی نه قوانین امروز سماع را وضع نمود. او بدون هیچ قانونی فقط می چرخید و میرقصید همراه با احساسی که هنگام ورود به خلسه در قلب خود داشت سماع برایش مسیری بود به سوی بهشت دری که به بهشت باز میشد.پروازی از زندگی به مرگ از مرگ به جاودانگی
در بخشی از مراسم سماع بر طبق قواعدی که بر اساس نظریات مولانا تدوین شده اند. دراویش باید ردای خود را روی زمین بیاندازند. به معنی اینکه انسان دنیا را با پشت دست کنار میزند.و ذات و شخصیتش را از بیراهه ها میزداید ردای سیاه درویش نشان دنیا و تعلقات دنیوی است .
سسماع با بوسیدن دست شیخ به نوبت توسط درویشان و بوسیدن نمدی درویشان توسط شیخ آغاز میشود کلاه نمدی نشان عضویت در گروه درویشان مولوی است آنچه شیخ میبوسد ذات و هویت درویش است دراویش در سماع تقریبا این فرموده پیامبر را به تصویر میکشند که قبل از مردن بمیرید.
او دست هایش را به شکل ضربدر بر روی قرار میدهد و این نماد الف و یا یک است و این به آن معنی است که من به یگانگی خدا نه فقط با زبان بلکه با تمام وجودم شهادت میدهم .
.jpg)
کلاه بلند نمدی نماد سنگ قبر و لباس سفید زیرین نماد کفن نفس است. بدین ترتیب درویش در سماع قبل از مردن جسم نفس خود را می میراند و سپس دستهایش باز و شروع به چرخیدن میکند .
دلهای سوخته با زبان خاموش رو به آسمان زاری میکنند :
من در اینجا در حال پای کوبید نم نفسم زیر پایم است و تو در همه جایی و شکوه تو در هر جهت هویداست .
ددر سماع دست راست بالاست چنانچه گویی در حال نیایش است دست چپ به پایین متمایل میشود گویی میگوید : ما از خدا میگیریم و میان مردم می گسترانیم چیزی برای خود نگاه نمی داریم ما چیزی جز قالبی به ظاهر موجود نیستیم که به عنوان واسطه عمل میکنیم .
در همان حل که سماع زن پای چپش روی زمین ثابت نگاه داشته پای راستش به دور آن میچرخد با هر چرخش در سکوت ذکر الله را تکرار میکند درویش در حال سماع با هر چرخش خدا را میخواند درویش در سماع در دل خود و از اعماق قلب مرتب ذکر خدا میگوید روز ما را شبی نیست زیرا خورشید روز ما عشق است . عاشقان فنا گشته و در دریای عشق می نالند و کمک میطلبند و میگویند : خدایا من شنیده نمی شوم؟حتی وقتی سماع به اوج وجد میرسد درویش نمیتواند قوانین سماع را زیر پا گذارد و باید بدو برخورد با دراویش دیگر و بر هم زدن هماهنگی کلی مراسم و همچون سیارات منظومه شمسی به دور خورشید به چرخیدن ادامه دهد .وظیفه سنگینی بر عهده سماع زن باشی یا سر گروه دراویش در هنگام سماع قرار دارد او با قدم زدن مکان هایی آنها باید در آن سماع کنند نشان میدهد و مانع نزدیکی بیش از آنها به هم و آنها را به جمع شدن در نقطه ای خاص دستور میدهد.
.jpg)
مراسم سماع از چهار سلام تشکیل میشود که بیانگر چهار مرحله ای که در راستای رسیدن به حقیقت از آن ها گذر میشود است.
اولین سلام شریعت است که نماد کسب دانش درباره خدا و یادگیری وظایف مذهبی است .
در پایان هر سلام دراویش به دسته های دو سه و چهار نفری تقسیم و با تکیه به یکدیگر به نقطه مرکزی که نماد مولانا ست تعظیم میکنند. این تقسیم شدن ها نماد اتحاد و یکپارچگی است .
دراویش سلام دوم را با اجازه شیخ آغاز میکنند این سلام نماد مرحله طریقت است که مبین مرحله معرفت الله و تجلی یگانگی خداست.
مرحله سوم مرحله حقیقت که نمایانگر عزم و اراده و فنا شدن در وجود خداست که همان مرحله فنا فی الله است .
سلام چهارم بیانگر مرحله معرفت قدسی است.
همانطور که مولانا میگوید :
آنی که وجود عدمت اوست همه سرمایه شادی و غمت اوست همه
تتو دیده نداری که بدو در نگری ور نی ز سرت تا قدمت اوست همه
درویشی که از ذات بشری خود خارج شده و خود را در ذات الهی قار داده در مرحله معرفت قدسی جاوید میماند به اتحاد ابدی با خدا میرسد معرفت قدسی برای خدمت مجددا در غالب انسان باز میگردد هر چند او ولی ای است که به تمام اسرار دست یافته این بالاترین درجه در اسلام است که شخص با این معرفت جدید هدفش بازگشت به دنیایی باشد که از آنجا سفرش را آغاز کرده تا به بشر خدمت کند و آنچه از خدا دریافت کرده به مردم دهد و خطاها و کاستی های آنها را تحمل میکند . در طول سه سلام دراویش هم به دور خود میچرخند و هم دور مکانی که در آن میرقصند. در سلام چهارم دراویش همان جایی که هستند میمانند و به دور شیخ میچرخند و این حرکت یعنی با فشاری بر نقطه یگانگی و توحید است سماع زن باشی اکنون همه را در مدار بیرونی نگاه میدارد و به هیچکس اجازه نمیدهد وارد مدار داخلی شود .چون شیخ نیز به سلام چهارم میپیوندد.نام این سماع سماع مقام است.
.jpg)
شیخ در مرکز خطی که کوتاهترین مسیر برای رسیدن به خداست و به استوا موسوم است به سماع می پردازد.درویشی که منطق درجات الهی و خلقت را دریافت کرده باشد. نفس اماره خود را شکست داده و هم نشین پیامبران شده و قبل از مرگ مرده است و به این فرمان قرآن کریم گردن می نهد
به خدای خود باز گردید و به گروه بهترین بندگان وارد شوید.
در طول رسیدن تدریجی شیخ به جایگا هش آخرین مرحله ارتقاء و اصلاح نمادین شخص آغاز میشود.که بیانگر آرامش کامل شخص همچون پرتو های نور میباشد .این مرحله با رسیدن شیخ به جایگاه پایان میپذیرد.و این آیه قرائت میگردد:
"و الله المشرق و المغرب فاینما تولوا فثم وجه الله ان الله واسع علیم "
مشرق و مغرب از آن خداست پس به هر طرف رو کنی رو به سوی خداوند است . بی گمان خداوند گشایش گر داناست.
پس از پایان قرائت قرآن سر گروه دراویش ( سماع باشی) شروع به دعا خواندن میکند.
بنا به اعتقاد مولانا وقتی پرده حائل میان انسان و خداوند برداشته شود انسان به خدا میرسد .
فرو شد چون بدیدی بر آمدی بنگر غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد
تو را غروب نماید ولی شروق بود لحد چون حبس نماید خلاص جان باشد.
مرگ برای مولانا سبب نجات و رستگاری است و از این رو همانند شب عروسی برای او ست. و مراسمی که هر سال در 17 دسامبر در قونیه و نقاط مختلف به عنوان مراسم تهنیت بایرام برای دراویش مولویه برگزار میشود.شاگردان مولانا در قونیه همه چیزهایی را که او میگفت نوشتند. و دقت میکردند که حتی یک خط از کلمات و اشعار زیبای او از دست نرود. و بیش از هفتصد و چند سال است که لباس هایی که مولانا میپوشید و دیگر متعلقات او را در قونیه حفظ کرده اند. برسر در ورودی مقبره او جایی که تابوت و دیگر متعلقات مولانا و دراویش بزرگ مولویه قرار دارد نوشته شده:
کعبه عشاق باشد این مقام هر که ناقص آمد اینجا شد تمام
بعد از مراسم تهنیت بایرام دعای مختصری خوانده می شود و مراسم سماع به پایان میرسد. و تمام دراویش و نوازندگان به دنبال شیخ و پس تعظیم در مقابل جایگاه مکان سماع را ترک کنند.
مردمانی از هر طبقه موقعیت و نژاد و مذهب سلاطین امیران دانشمندان بی سوادان امامان کشیشان خاخام های یهود در مراسم تدفینش شرکت جستند آیا او نبود که میگفت بگذار هر موجودی بیاید خواه مسلمان خواه بت پرست آیا او نبود که میگفت هفتاد و دو ملت راز هایشان را از ما می شنوند بعضی از یهودیان و مسلمانان شرکت کننده در مراسم تدفین مولانا گفته اند : حقیقت مسیح و موسی و تمام پیامبران را از کلمات روشن او در یافتیم.مولانا پوچ بودن ارزش های دنیوی را در چند کلمه زیبا بیان کرد :
هندو و قفچاق و رومی و حبش جمله یک رنگند اندر گور خوش
اما از طرف دیگر از نظر مولانا انسان موجودی است که نور الهی در قلبش دارد.و میتواند خدا را در آینه قلبش منعکس کند
ای نسخه نامه الهی که تویی وی آینه جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
مولانا سراسر زندگی صرف شده ا ش در تلاش های فوق بشری خود را چنین خلاصه میکند:
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست خام بدم پخته شدم سوختم
تحقیق و گرد آوری : عارف زمانی - تارنگار قونیه
ترجمه : موسسه فرهنگی نیستان جم

موسيقي و اديان
افلاطون ميگويد: «نغمه و وزن موسيقي تاثير فوق العادهاي در روح انسان دارد و اگر درست به کار رود، ميتواند زيبايي را در روياهاي روح جايگزين کند». موسيقي تاثيري شگرف بر روح آدمي دارد و مي تواند لطيفترين احساسات انساني را بر انگيزد.
ابونصر فارابي، فيلسوف موسيقيدان شهير ايراني و صاحب « الموسيقي الکبير » نيز ميان فطرت انسان و موسيقي، پيوند قائل است و پيدايش موسيقي را معلول سرشت آدمي ميشناسد.
جايگاه موسيقي در فرهنگ معنوي و مذهبي نيز، بسيار با اهميت است. اديان و مذاهب مختلف، تجلي گاه نمونه هاي متعالي از موسيقي هستند. آيينها و مراسم گوناگون موجود در هر کيش و مذهبي، هر يک به نوعي، با گونه اي از موسيقي همراهاند.
اساساً موسيقي انسانهاي نخستين، به هر شکل و صورتي که بوده، جنبه روحاني داشته و در قالب ستايش و نيايش خدايان و مناسک ديني بوده است.
در فرهنگ اسلام هم، مي توان از موسيقي عاشورايي و تعزيه، موسيقي عبادي ( اذان، تلاوت قرآن، روضه، نيايش و...) و موسيقي عرفاني به عنوان جلوه هايي از اين حضور نام برد.
بودائيان کتب مذهبي خود را با نوعي موسيقي ميخوانند و آداب مذهبي آنان همراه با رقص و آواز است. عقيده چينيان نيز بر اين بوده است که :«با خدايان، با زبان موسيقي مي توان سخن گفت.»
موسيقي، شعر و مولانا
موسيقي پيوندي ديرينه با شعر دارد و در فرهنگ اسلامي نيز چنين است. ابونصر فارابي، معتقد بوده است که اقاويل شعر اگر با موسيقي همراه شوند، عنصر تخييل در آن ها افزون تر خواهد شد و بر ميزان فعل و انفعالات ِ نفس در برابر اثر ميافزايد.
دکتر حسين نصر(از فلاسفه معاصر اسلامي) نيز به اين ارتباط تنگاتنگ موسيقي و شعر اشاره دارد و مي گويد: «در تمدن اسلامي، به طور کلي موسيقي بسيار آميخته با شعر بوده است. شعر شکل مطلوب هنر در جهان اسلام است و اين توجه به شعر مستقيماً ناشي از ساختار شاعرانه وحي قرآن است. هيچ ملت مسلماني را نمي يابيد که سنت شعري بسيار غني نداشته باشد. برخي از بزرگترين شاعران در جهان اسلام، نوازندگان و موسيقيدانان بزرگي نيز بوده اند، لذا شعري آفريده اند که بسيار موسيقايي است.»
نمونه بارز چنين شعرايي، مولانا جلال الدين محمد بلخياست. مهارت مولانا در علم موسيقي، سبب شده که وي بتواند در 55 بحر از بحور مختلف، شعر بسرايد. وي هم در موسيقي علمي تبحر داشته و هم در موسيقي عملي. او به خوبي وزن شناسي را مي دانسته و در جاي جاي ديوان غزليات کبير مي توان نشانه هايي از آگاهي گستردهي او از موسيقي را يافت. چنانچه در غزل:
ميزن سه تا که يکتا گشتم مکن دوتايي
يا پرده رهاوي يا پرده رهايي
بي زير و بيبم تو ماييم در غم تو
در ناي اين نوا زن کافغان ز بينوايي
قولي که در عراق است درمان اين فراق است
بي قول دلبري تو آخر بگو کجايي
اي آشناي شاهان در پرده سپاهان
بنواز جان ما را از راه آشنايي
در جمع سست رايان رو زنگله سرايان
کاري ببر به پايان تا چند سست رايي
از هر دو زيرافکند بندي بر اين دلم بند
آن هر دو خود يک است و ما را دو مينمايي
گر يار راست کاري ور قول راست داري
در راست قول برگو تا در حجاز آيي
در پرده حسيني عشاق را درآور
وز بوسليک و مايه بنماي دلگشايي
از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو
تو شمع اين سرايي اي خوش که ميسرايي
بيش از 20 اصطلاح موسيقي را از قبيل نام سازها و پردهها و مقامها آورده است. او همچنين در موسيقي عملي هم دستي داشته و نوازنده چيره دست «رباب» نيز بوده است. مهارت وي در نواختن رباب تا حدي بوده که حتي در ساختمان اين ساز تغييراتي نيز پديد آورده بود.
دکتر شفيعي کدکني اعتقاد دارد که:«از عصر شاعرْ – خنياگران ايران باستان، تا امروز، آثار بازمانده هيچ شاعري به اندازه جلال الدين مولوي، با نظام موسيقيايي ِ هستي و حيات انسان، هماهنگي و ارتباط نداشته است.»
اشعار مولانا، به روشني بيانگر مهارت موسيقيايي وي بوده و اشعار غنايي مولانا با موسيقي درآميخته است. شايد بتوان گفت که هيچ شاعري، تا به اين حد، موسيقي را در شعر خود وارد نکرده است. عنصر موسيقيايي در غزليات مولانا آنچنان برجسته است که حتي خواندن ساده اشعار وي، بي ساز و آواز، در مخاطب شور و ترقص مي انگيزد و وجد و شور مي آفريند. البته به شرط آنکه شدّ و مدّ و تقطيعات اشعارش به درستي رعايت شود:
اي هوس هاي دلم بيا بيا بيا بيا
اي مراد و حاصلم بيا بيا بيا بيا
***
اي يوسف خوش نام، ما خوش مي روي بر بام ما
اي در شکسته جام ما، اي بر دريده دام ما
***
مرده بدم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
موسيقي و جايگاه آن نزد مولانا
آشنايي مولاناي روم با موسيقي، به دوران نوجواني او بر ميگردد؛ آن هنگام که وي همراه خانواده، از بلخ به بغداد مهاجرت مي کردند. در اين سفر، او با موسيقي کارواني آشنا گشت و نيز از هر شهر که مي گذشتند، با موسيقي محلي آن ديار آشنا ميشد. به تعبير دکتر زرين کوب: « آهنگ حدي که شتربان ميخواند و نغمه ني که قوال کاروان مي نواخت، او را با لحن ها و گوشه هاي ناشناخته دنياي موسيقي آشنا ميکرد»
مولانا اما تا پيش از ديدار شمس، چندان به موسيقي نمي پرداخت. او فقيه بود و فقها را ميانه اي با موسيقي نبوده و نيست. تا اينکه شمس بر وي طلوع کرد و مولانايي ديگر پديد آمد. شمس، مولاناي نو را به سماع خواند؛ کاري که او پيش از آن هرگز انجام نداده بود.
نزد مولانا (مولاناي پس از ديدار با شمس!) موسيقي از جايگاه و اعتبار ويژه اي برخوردار بود. مولانا مانند بسياري از حکماي اسلامي، موسيقي را طنين گردش افلاک ميدانست. در واقع مولانا با نظريه «فيثاغورث» در باب موسيقي موافق بود و عقيده داشت که اصول موسيقي از نغمات کواکب و افلاک اخذ شده است. همانطور که ضمن داستان ابراهيم ادهم(دفتر چهارم مثنوي) ميگويد:
پس حکيمان گــفتـه اند اين لحـنها
از دوار چــرخ بــگــرفــتـيــم مــا
بانگ گردش هاي چرخ است اينکه خلق
ميسرايندش به طنبور و به حلق
چنين معروف است که فيثاغورث با ذکاوت قلبي و روشن بيني خود، نغمههاي افلاک را مي شنيده و سپس اصول موسيقي را بر اساس آن استخراج کرده است. در واقع او موسيقي را، که پيش از آن نيز وجود داشته، با رياضيات درآميخت و قواعد و اصول دقيقي براي آن تنظيم کرد. خود فيثاغورث مي گويد:«من صداي اصطکاک افلاک را شنيدم و از آن علم موسيقي را نوشتم.»
همچنين مولانا بر اين عقيده بوده است که تاثير نغمات و اصوات موزون بر روان آدمي از آنروست که نغمات آسماني و ملکوتي جهان پيشين را در ما مي انگيزد. چرا که به اعتقاد مولانا، روح آدمي پيش از آنکه به جهان فرودين هبوط کند، در عالم لطيف الهي سير مي کرده و نغمات آسماني را مي شنيده است. بنابراين موسيقي زميني، تذکار و يادآور موسيقي آسماني است:
ليک بد مقصودش از بانگ رباب
همچو مشتاقان، خيال آن خطاب
نالــه سـرنا و تـهــديـد دهـــل
چـيزکـي مـاند بـدان ناقـور کـل
***
مؤمنـان گويـند کآثـار بهشــت
نغــز گردانــيـد هـر آواز زشــت
ما هـمه اجزاي آدم بوده ايــم
در بهشت، آن لحن ها بشنودهايم
گرچه برما ريخت آب و گل شکي
يادمــان آمــد از آنــها چــيزکي
همچنين او در جايي ديگر نيز تصريح ميکند که عارف در صداي رباب، آواز باز و بسته شدن دروازه بهشت را ميشنود.
اما علي رغم اينکه موسيقي اين جهاني را يادآور موسيقي آن جهاني ميدانسته، با اين حال به تفاوت اين دو نوع موسيقي اشاره دارد و ميگويد:
گرچه برما ريخت آب و گل شکي
يادمان آمد از آنها چيزکي
ليک چون آميخت با خاک کرب
کي دهند اين زير واين بم، آن طرب؟
آب چون آميخت با بول وکميز
گشت زآميزش، مزاجش تلخ و تيز
چيزکي از آب هستش در جسد
بول گيرش، آتشي را مي کشد
گر نجس شد آب، اين طبعش بماند
کآتش غم را به طبع خود نشاند
موسيقي؛ زبان عشق
مولانا عقيده داشت که هيچ زباني توان تعريف عشق را ندارد، مگر نوا و موسيقي:
هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم، خجل گردم از آن
گر چه تفسير زبان روشنگر است
ليـک عشـق بيزبان روشـنتر اسـت
چون قلم اندر نوشتن ميشتافت
چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت
***
ني حديث راه پرخون ميکند
قصههاي عشق مجنون ميکند
مولانا از ناله ني، حديث راه پرخطر عشق را مي شنود و از بانگ رباب، ناله جانسوز عاشق سوخته اي را که از دوست و محبوب دور افتاده است:
هيچ ميداني چه ميگويد رباب؟
زاشک چشم و از جگرهاي کباب؟
پوستي ام دور مانده من ز گوشت
چون نـنالـم در فـراق و در عـذاب؟
ما غريـبـان فراقــيـم، اي شــهــان!
بشـنـويد از مـا، «الي الله المـآب»
و اشاره ميکند به اينکه آتش عشق با موسيقي تيزتر شود:
آتش عشق از نواها گشت تيز
همچنان که آتشِ آن جوز ريز
مولانا در بيان مطلب فوق، حکايت شخص تشنه اي را ميآورد که بر سر ِدرخت گردويي که در زير آن نهري پر آب قرار داشت، نشسته و گردوها را به درون نهر مي اندازد تا نواي برآمده از آن را گوش کند و عطش روحش را فرو بنشاند.
سماع؛ رهايي از تعلقات
و اما سماع؛ ره آورد شمس براي مولانا و توصيه اکيدش به وي. اين سماع، که فوق العاده نزد مولانا ارزشمند بوده، چيست و ارمغانش چه مي باشد؟
مولانا ابيات بسياري را در مثنوي و ديوان غزليات خود، در مورد سماع دارد و حتي چند غزل هم با رديف سماع سروده است:
سماع از بهر جان بي قرار است
سبک برجه چه جاي انتظار است
***
سماع آرام جام زندگانيست
کسي داند که او را جانِ جانست
***
بيا، بيا که تويي جانِ جانِ جانِ سماع
بيـا که سـرو روانـي به بوسـتان سـمــاع
برون ز هر دو جهاني چو در سماع آيي
برون ز هر دو جهانست اين جهان سماع
اگرچه به بام بلند است بام هفتم چرخ
گذشته است از اين بام، نردبـان سـمـاع
بزير پاي بکوبيد هر چه غـيـر ويسـت
سـمـاع از آنِ شـما و شما از آنِ سـمـاع
در مثنوي شريف نيز، ضمن داستان هجرت ابراهيم ادهم از ملک خراسان، ميگويد:
پس عذاي عاشقان آمد سماع
که در او باشد خـيـال اجـتمـاع
قوتي گــيــرد خـيـالاتِ ضــمـيـر
بل که صورت گردد از بانگ و صفير
از اين رو، مولانا سماع را غذاي روح عاشقان ميداند و محرک خيال وصل و جمعيت خاطر. منظور از خيال اجتماع(اجتماع خيال) و يا جمعيت خاطر اينست که سالک، خاطر خود را از ما سوي الله منقطع کند و تنها در ياد حضرت حق متمرکز شود (نقطه مقابلِ پريشاني خاطر و خيال). جمعيت خاطر سبب مي شود که قواي جسمي و روحي انسانِ سالک ذخيره شود. چرا که پريشان خاطري و افکار مشوش، همچون رخنه اي است که ذخاير جسماني و رواني آدمي از آن طريق به هدر ميرود.
رقص که در طي سماع، صورتي از وجد و هيجان صوفيانه را نشان مي دهد، در نظر مولانا، نوعي رهيدگي از جسم و خرسندي در هواي عشق حضرت دوست محسوب ميشود:
در هواي عشق حق رقصان شوند
همچو قرص بدر بي نقصان شوند
***
داني سمـاع، چه بود؟ قـول بلي شـنيـدن
از خويشتن بريدن، با وصل او رسيدن
داني سماع، چه بود؟ بي خود شدن ز هستي
اندر فناي مطلق، ذوق بقـا چشيـدن
مولانا در دفتر سوم مثنوي، ضمن بيان داستان خورندگان پيل بچه، ميگويد:
رقص آن جا کن که خود را بشکني
پنبه را از ريش شهوت برکني
رقص و جولان بر سر ميدان کنند
رقص، اندر خون خود، مردان کنند
چون رهند از دست خود، دستي زنند
چون جهند از نقص خود، رقصي کنند
مطربانشان از درون کف ميزنند
بحرها در شورشان کف ميزنند
تو نبيني، ليک بـهر گوشـشـان
برگها بر شـاخ هـا هـم کــف زنـان
تو نبيــني برگــهــا را کــف زدن
گوش دل مي بايد، نه اين گوش بدن
و بنابراين معتقد است که سماع و رقص خالصانه، انسان را از بار شهوات مزاحم و انانيت ميرهاند.
و همچنين از آنرو که عشق را در همه هستي جاري و ساري ميداند، هستي را يکسره در رقص و سماعي شکوهمند ميداند.
خود وي در کوچه و بازار هم چه بسا که با اصحاب به رقص در ميآمد؛ چنان که روزي در بازار زرکوبان، اين حالت بي خودانه به وي دست داد و از صداي چکش هاي پياپي زرکوبان، به سماع درآمد. و به روايت افلاکي (صاحب مناقب العارفين)، «...همچنان از وقت نماز ظهر تا هنگام نماز عصر، حضرت مولانا در سماع بود» و اين غزل را همانجا آغاز کرد که:
يکي گنجي پديد آمد در آن دکان زرکوبي
زهي صورت! زهي معني! زهي خوبي! زهي خوبي!
رقص مولانا، به تعبير دکتر زرين کوب، يک دعاي مجسم و يک نماز بي خودانه بود؛ رياضت نفس و مراقبت قلبي. در نظر مولانا، انسان با التزام به سماع، از اتصال به خودي و تعلقات آن مي رهد و لذا سماع در نظر وي هم پايه عبادت، اهميت داشت.
معروف است که روزي ياران مولانا پيرامون مطالب کتاب «فتوحات مکيه» محي الدين ابن عربي گرمِ مباحثه بودند که زکي قوال (از مغنيان مجلس سماع مولانا) ترانه گويان درآمد. مولانا در دم گفت: «حاليا فتوحات زکي به از فتوحات مکي است». و به سماع برخاست. و بدين گونه، پرداختن به تغني را بر مباحث ملال انگيز کلامي و نظري ارجح مي شمرد.
بر سماع راست، هر کس چير نيست!
البته بايستي به اين نکته توجه داشت که صوفيه و اکابر آن اعتقاد دارند که سماع بر هر فردي جايز نيست؛ شمس تبريزي سماع را بر «خامان» حرام مي داند. امام محمد غزالي نيز سماع را به سه قسم تقسيم کرده و دو قسم آن را که موجب غفلت و پيدايش صفات ناپسند است مردود شمرده است و تنها يک قسم آن را جايز مي داند. کساني مانند امام غزالي که سماع صوفيه را، به شرطها، جايز مي شمردند، به خطرها و آفت هايي که در آن بود اشاره مي کردند. مخصوصاً حضور زنان و پسران را که ممکن بود مايه تشويش وقت شيوخ شود، منع ميکردند.
خود مولانا نيز در همراهي خود با اين عقيده، ضمن ابيات زير، مساله «اهليت سماع» را بيان ميکند:
بر سماع راست هر کس چير نيست
لقمه هر مرغکي انجير نيست
خاصـه مرغي، مرده پوســيـدهاي
پرخيالي، اعمي اي، بيديدهاي
در پايان به اين نکته اشاره مي شود که حرکات مربوط به رقص (در سماع) را متضمن رمز احوال و اسرار روحاني تلقي مي کرده اند، به اين صورت که:
« چرخ زدن» را اشارت به شهود حق در جميع جهات
«جهيدن» را اشارت به غلبه شوق به عالم علوي
«پاکوفتن» را اشارت به پامال کردن نفس اماره
و «دست افشاندن» را اشارت به دستيابي به وصال محبوب ميديدند.

ايستاده گرانسنگ
براوج پُر صلابتِ دشوار
بر صخره های سُترک « کَليبر »
« جمهور »
انديشناک ميهن مغلوب است . . .
ازبيشه های روشن انديشه ام
اينک
پلنگ خاطره ای
ميکشدغريو . . .